تبليغاتX
وبلاگ خسرو خیری

وبلاگ خسرو خیری

این وبلاگ به مسائل اجتمایی و فرهنگی وهمچنین مطالب علمی می پردازد.

امسال عيد هم اينجام(بندر عباس)،اميدوارم اين دو ماه هم هر چه زودتر تموم بشه و از دست اين خراب شده راحت بشم.ديگه حقيقتا خسته شدم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:13  توسط خسرو خیری  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:57  توسط خسرو خیری  | 

میخوام امروز درباره فلسفه "کانت"صحبت کنم.نظریه کانت این بود که برای شناخت هر چیزی اولا باید اون چیز رو توسط حواست ،تجربه کنی و  سپس توسط عقل اونو تجزیه و تحلیل و اثبات کنی،مثلااگه من توپی رو به بالا پرتاب کنم ،این توپ نهایتا به زمین برخورد میکنه،پس این تجربه رو داریم که اگه توپ به بالا پرت بشه ،دوباره زمین میخوره!!! حالا اگه توپی به هوا پرت بشه ،عقلمون این تحلیل رو می کنه که توپ به زمین خواهد خورد.ولی در مورد مساله هایی مثل وجود خدا ،چون ما جزئی از کل هستیم وهیچ تجربه ادراکی نسبت به این مساله نداریم،چطور میتونم توسط عقل اونو اثبات کنیم!!؟؟اینجاست که کانت نقش عامل سومی رو در نظر میگیره.این عامل "ایمان "نام داره و کانت اونو بطور پیش فرض موجود فرض میکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:56  توسط خسرو خیری  | 

تو سربازی چی به آدم یاد میدن؟
تو سربازی یاد میگیری که
• چطور میتونی تو این مملکت خر تو خر زندگی کنی
• چطور میتونی با حداقل امکانات زندگی کنی
• چطور میتونی کل کارات رو خودت بکنی
• چطور میتونی افراد غیر قابل تحمل رو تحمل کنی
• چطور میتونی پوست کلفت بشی
• چطور میتونی غذای آشغال رو بخوری و از سو تغذیه نمیری

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:24  توسط خسرو خیری  | 

نظر من اینه که تحصیلات نه شرط لازم و نه شرط کافی برای شخصیت افراده،همه چی برمیگرده به اون ذات و جوهره آدم و تربیت خانوادگی شخص،من آدمای زیادی رو دیدم که علیرغم داشتن تحصیلات دانشگاهی،از فهم و شعور بسیار پایینی برخوردارن و همینطور آدمای زیادی رو دیدم که تحصیلات دانشگاهی ندارن ولی به قدری با شخصیت و با فرهنگن که آدم لذت میبره.نکته دیگه اینه که تو این مملکت همه افراد خودشون رو با فرهنگترین مردم جهان میدونن،ولی در عمل بی فرهنگترین مردمانن که خودشون رو با خیال باطل مشغول کردن،فاصله حرف تا عمل خیلیه نه؟
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:23  توسط خسرو خیری  | 

سلام ،الان ساعت ۲۱ روز ششم اردیبهشته.من تو کافی نت شهرک بی آر کیو نشستم ودارم این پست رو می نویسم.تازه الان از آموزشگاه برگشتم.سرویس شدیم بابا!!!!از ساعت ۵.۳۰ صبح میرم مرکز کامپیوتر تا ساعت ۱.۳۰ سرم تو کیسه!!! بعدش هم میام ناهار میخورم و ساعت ۱۶ میرم آموزشگاه تاااااا۹ شب ،بعدش هم خسته و کوفته میام خوابگاه و شام میخورم،بعدش هم تا ساعت ۱۱ شب کتاب میخونم و بعدش هم میخوابم تا ۵.۳۰ صبح.فرداش دوباره روز از نو و روزی از نو!!!!!آخه اینم شد زندگی؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:9  توسط خسرو خیری  | 

الان ساعت ۱۶ روز ۲۷/۱۲/۸۵ است و من تو کافی نت شهرک بی آر کیو نشستم و دارم این مطلب رو می نویسم.خیلی مطلب آوردم ولی رو سیستم های این گیج خدا آفیس نصب نیست و با ورد ویندوز هم که همه متن کج و کوله میاد.به هر حال تصمیم گرفتم که این  قسمت رو آنلاین بنویسم.عید امسال اینجام.ایکاش می تونستم برم خونه ولی حیف که نمیشه.به هرحال این نیز بگذرد.باید سعی کنم از اون ضرب المثل معروف انگلیسی که میگه""اگه دارن بهت تجاوز میکنن و میبینی که  نمیتونی کاری بکنی،حداقل سعی کن که لذت ببری""استفاده کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16:14  توسط خسرو خیری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:48  توسط خسرو خیری  | 

بعد از پایان دوره آموزشی سربازی  افتادم بندر عباس !!!!از پنجم هم باید اونجا باشم.نمی دونم چرا راجع به بندر عباس احساس خوبی دارم.با اینکه تا حالا اونجا نبودم.شاید بخاطر این باشه که هر کی رفته اونجا میگه که جای باصفائیه.تنها مسئله اش اینه که خیلی دوره.نمیدونم رفتم اونجا چی به حال و روزم میاد.شاید یه کار نیمه وقت پیدا کنم برای بعد از ظهرها.در ضمن اونجا به  کامپیوتر هم احتیاج دارم .شاید هم برم تو کار بزینس کالا های کامپیوتری.

به هر حال تا هفته دیگه همه چی مشخص میشه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:44  توسط خسرو خیری  | 

امروز 28/10/85 است.ساعت 13 از پادگان مرخصی گرفتم  و اومدم خونه.امروز اتفاق های جالبی تو پادگان افتاد.که من به اونا اشاره می کنم:

1.برای رفتن به مرخصی رفتم بالا و ساکم رو برداشتم وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم برای خودم شعر ابی رو سوت میزدم و تو حال خودم بودم. همین که به پاگرد رسیدم دیدم ای داد!!!!سرکار ترکی (سرگروهانمون)داره میاد . یهو گفت کیه که داره سوت میزنه؟من که ترسیده بودم گفتم ببخشید سرکار .نمی دونستم شما دارید تشریف می آرید!!!!!!

گفت همونجا حالت شنا بگیر و 50 تا شنا برو  و با صدای بلند بشمار .من بدبختم تو پاگرد راه پله 50 تا شنا رفتم!!!!!!!!!!!

2. تو خوابگاه نشسته بودیم وگرم صحبت با بچه ها. یهو سرکار ترکی وارد شد و و با عصبانیت گفت:چرا بیرون به خط نشدین ؟مگه صدای سوت رو نمیشنوین؟ ما هم که از دنیا بیخبر و مشغول مباحثه با هم بودیم گفتیم :سرکار ما صدای سوت نشنیدیم!!!!

گفت از همینجا سینه خیز میرین بیرون پیش بقیه. ماهم کل راهروی یگان رو با بدبختی هر چه تمام تر سینه خیز رفتیم!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 8:54  توسط خسرو خیری  |