امروز 28/10/85 است.ساعت 13 از پادگان مرخصی گرفتم و اومدم خونه.امروز اتفاق های جالبی تو پادگان افتاد.که من به اونا اشاره می کنم:
1.برای رفتن به مرخصی رفتم بالا و ساکم رو برداشتم وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم برای خودم شعر ابی رو سوت میزدم و تو حال خودم بودم. همین که به پاگرد رسیدم دیدم ای داد!!!!سرکار ترکی (سرگروهانمون)داره میاد . یهو گفت کیه که داره سوت میزنه؟من که ترسیده بودم گفتم ببخشید سرکار .نمی دونستم شما دارید تشریف می آرید!!!!!!
گفت همونجا حالت شنا بگیر و 50 تا شنا برو و با صدای بلند بشمار .من بدبختم تو پاگرد راه پله 50 تا شنا رفتم!!!!!!!!!!!
2. تو خوابگاه نشسته بودیم وگرم صحبت با بچه ها. یهو سرکار ترکی وارد شد و و با عصبانیت گفت:چرا بیرون به خط نشدین ؟مگه صدای سوت رو نمیشنوین؟ ما هم که از دنیا بیخبر و مشغول مباحثه با هم بودیم گفتیم :سرکار ما صدای سوت نشنیدیم!!!!
گفت از همینجا سینه خیز میرین بیرون پیش بقیه. ماهم کل راهروی یگان رو با بدبختی هر چه تمام تر سینه خیز رفتیم!!!!!!
