تبليغاتX
وبلاگ خسرو خیری -

وبلاگ خسرو خیری

این وبلاگ به مسائل اجتمایی و فرهنگی وهمچنین مطالب علمی می پردازد.

امروز 28/10/85 است.ساعت 13 از پادگان مرخصی گرفتم  و اومدم خونه.امروز اتفاق های جالبی تو پادگان افتاد.که من به اونا اشاره می کنم:

1.برای رفتن به مرخصی رفتم بالا و ساکم رو برداشتم وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم برای خودم شعر ابی رو سوت میزدم و تو حال خودم بودم. همین که به پاگرد رسیدم دیدم ای داد!!!!سرکار ترکی (سرگروهانمون)داره میاد . یهو گفت کیه که داره سوت میزنه؟من که ترسیده بودم گفتم ببخشید سرکار .نمی دونستم شما دارید تشریف می آرید!!!!!!

گفت همونجا حالت شنا بگیر و 50 تا شنا برو  و با صدای بلند بشمار .من بدبختم تو پاگرد راه پله 50 تا شنا رفتم!!!!!!!!!!!

2. تو خوابگاه نشسته بودیم وگرم صحبت با بچه ها. یهو سرکار ترکی وارد شد و و با عصبانیت گفت:چرا بیرون به خط نشدین ؟مگه صدای سوت رو نمیشنوین؟ ما هم که از دنیا بیخبر و مشغول مباحثه با هم بودیم گفتیم :سرکار ما صدای سوت نشنیدیم!!!!

گفت از همینجا سینه خیز میرین بیرون پیش بقیه. ماهم کل راهروی یگان رو با بدبختی هر چه تمام تر سینه خیز رفتیم!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 8:54  توسط خسرو خیری  |